تبليغاتX
م . اتاق تنهایی یک دختر شهرستانی

م . اتاق تنهایی یک دختر شهرستانی

آیا دستانت آرامش گاه من است؟ تو جذابترین و زیباترین مرد رویاهای من خواهی بود؟

 

سلام دوستان خوبم  چند مطلب قشنگ دیدم اینجا نقل قول می کنم امیدوارم بپسندید

 

هفت بار خویشتن را خوار یافتم:
نخست   آنگاه كه ديگران را فريفتم و خويش را زرنگ پنداشتم
دوم      آن زمان که به طمع مقام ٬ جامه خواری به تن کردم وزان پس خود رابزرگ و والا مقام  پنداشتم
سوم     آنگاه که  در انتخاب میان سخت و آسان آزاد گذارده شدم و  آسان را بر گزیدم
چهارم   آن دم که گناهی انجام دادم و خويشتن را دلداری دادم که دیگران نیز  چنين  کنند
پنجم    آنگاه که سستی خود رابه تقدير و پيروزي هايم را به توانمندی خويش نسبت دادم
ششم    آن زمان که زشت چهره ای را خوار شمردم حال آنکه زشتي وخواري درخويشتن خويشم بود
هفتم     در ان دم كه زبان به ستایش چون خودي گشودم وانگاه اندیشیدم که کار نیکویی انجام داده ام

 

پيرمرد 75 ساله عصا زنان خود را به طبقه پنجم ساختمان  نيمه كاره اش  رساند ،
از ان بالا نگاهي پر حسرت به زمين باير همسايه  انداخت واهي از نهاد كشيد و با خود
گفت :
 اگر اين زمين هم مال من بود  پنج طبقه ميساختم!  و تا اخر عمر با خاطري اسوده با
اجاره هايش زندگي مي كردم !!   

 


ايا تا به حال برايتان اتفاق افتاده است كه در جوار كسی بنشينيد و ناگهان احساس  ارامش ژرف و يا بی قراری نماييد؟ايا نگاهی را به ياد داريد كه با ان نگاه در خود احساس ارامش نموده باشيد؟
زندگی يعنی تلاش برای اموختن ـ تلاش برای تجربه نمودن ـو تلاش برای به  خاطر سپردن ـ و تلاش برای انتقال درست ان به ديگران است.
سعی كنيد كه هميشه زيبا زندگی كنيد و زيبايی زندگيتان را به ديگران نيز منتقل كنيد ......
سعی كنيد زيبا بينديشيد و زيبايی انديشه تان را نيز در ديگران شكوفا كنيد .....
سعی كنيد ديگران را دوست بداريد تا انان نيز شما را دوست بدارند...
چرا كه شما لايق اين دوست داشتن هستيد.....
     

 


فرصت چيزی است اگر زياد به دنبالش بگرديد از دست می رود .


بايزيد بسطامي احمد را گفت: تا كي سياحت و گرد عالم گشتن؟ احمد گفت: چون آب يكجا ايستد متغير شود! شيخ گفت: چرا دريا نباشي تا متغير شوي و آلايش بپذيري


شخصي از تنگدستي شكايت به يكي از بزرگان كرد
گفت : از دنيا مالي ندارم گفت :فقيرم و بي نوا كاش سرمايه اي داشتم.
بزرگ گفت :آيا حاضري چشم نداشته باشي و 10 هزار دينار داشته باشي ؟
گفت :نه
بزرگ بار ديگر گفت :آيا حاضري كه دست و پا و گوش نداشته باشي و چندين 10 هزار دينار به تو بدهند
مرد گفت:نه نه
مرد بزرگ گفت : تو داراي سرمايه هاي بزرگ هستي كه حاضر نيستي آن را به هزاران ديناربفروشي پس شكر خداي را به جا بياور به خاطر اين سرمايه هاي عظيم كه به تو داده اند.

 

در روزگاري كه هنوز بانك خون تشكيل نشده بود، دختر كوچكي بيمار شد و به طور اضطراري به انتقال خون نياز پيدا كرد.
پزشك معالج آن دختر به برادر دوازده ساله او گفت كه اگر خون بدهد ممكن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد
پسرك لحظه اي ترديد كرد، چشمانش لبريز اشك شد و سپس تصميم خود را گرفت : "بله ، دكتر من آماده ام!"
وقتي كه انتقال خون صورت گرفت ، پسر بچه از دكتر پرسيد :"به من بگوئيد كه كي مي ميرم ؟"
فقط آن زمان بود كه دكتر متوجه شد ،‌چرا پسرك پس از شنيدن پيشنهاد او لحظه اي ترديد كرده است .
براي آن پسر بچه فقط آن يك لحظه كافي بود كه تصميم بگيرد جان خود را فداي خواهرش كند.
كسي كه در فدا كردن خود براي ديگري ترديد نمي كند همان كسي است كه بي گمان قدم هايش او را به پيش ، به سوي آينده اي روشن و به سوي خدا رهنمون مي شوند.....

+نوشته شده در ساعتتوسط سمیرا .م | |