|
آیا دستانت آرامش گاه من است؟ تو جذابترین و زیباترین مرد رویاهای من خواهی بود؟
|
پنجره را بستم.
خورشید دلش شکست...
و از آن روز
دلم سرد است.
خوشم به همین روزهایی که می شود کاری کرد؛
می شود باران شد و بارید بر گلبرگ های پژمرده ی لبخند!
می شود نسیم شد و وزید بر گرد و غبار طاقچه ی اخم های دربَند!
می شود قناری شد و سر داد آواز خوش عاشقانه ای بلند!
خوشم به همین روزها؛
روزهایی که می شود به سال ها پیش بازگشت و چونان کودکی از هراس رعشه ی فریادها به آغوش امن تو پناه برد...
روزهایی که پُر است از عطر خوش یاس های ارغوانی رنگ نگاهت
روزهایی که حضورت چونان طلای ناب همیشه بهارهای عاشق آفتاب،از لب دیوار زندگی جاری ست...
روزهایی که آوای خوش خنده هایت در گوشم می پیچد و دلم قرص می شود به بودن آرامشی زلال،پاک و زمینی...
خوشم به امروز؛
به لمس دستان آبــدیده ات
به آغوش آرام دنیــادیده ات
به شکُـفتن غنچه ی سرخ لبــانت
به برق جانـــبخش نگاه آرامــت
به خنده های از سر ذوق و شوقت
به دل لبریز از عشق و نور و خدایت
دلم پَر می زند تا روزهای خفتن در بطن وجود آرامت
دلم پَر می زند تا اولین دیدار
تا اولین آغوش
تا اولین گرسنگی
دلم پَر می زند تا روزهای امن کودکی...
من همان دخترک تُــرد و شکننده ی روزهای پیشینم
و تو
همان فرشته ای که پروردگارم به من عطا نمود!
دلم پَر می زند تا تو، فرشته ی وعده داده شده

روزت مبــارک بـاد مــادرم...

قرار شد دلتنگ نشوم،
قرار شد مهمانی اشک، در چشم ها نگیرم،
قرار شد دلم هوایی نشود،
قرار شد آسمان به زمین نرسد!
قرار شد شتر دیدم، ندیدم..
قرار شد...
(قرار) نباشد!!!